تبليغاتX
ایستگاهی برای نماندن
سه شنبه 16 تیر1388 9:50 قبل از ظهر

یادمان باشد:

بخوانیم کتاب هایی را که نخواندن آنها بی چاره مان می کند.

ببینیم فیلم هایی را که ندیدن آنها چشم های ما را دچار حسرت می کند.

بشنویم آهنگ هایی را که نشنیدن آنها آسمان را از یادمان می برد.

نوشته شده توسط مرتضی  | لینک ثابت |

واقعیت مجازی یا ... جمعه 12 تیر1388 9:13 بعد از ظهر

سلام به همه دوستانی که بنده رو همراهی می کنند یا قراره که همراهی کنند. پست امروز یه پست تحلیلی هست. توی هفته نامه "40چراغ "ِ این هفته(شماره345/شنبه6تیر1388) یه مقاله به نام "دنبال خرگوش سفید برو" نوشته شده بود که ارتباط دنیای واقعیات رو با دنیای وهم و هپروت بررسی می کرد. اصلا بذارید برای آماده سازی شما، "قسمت هایی" از این مقاله رو با هم مروری بکنیم:

"شهر مجازی زندگی دوم، یک سایت اینترنتی است که آدم ها می توانند به آن سر بزنند و برای خودشان زندگی تازه ای را بسازند. در این شهر همه کار های روزمره انجام می شود. آدم ها آنجا سر کار می روند، پول در می آورند، در خانه ای زندگی می کنند که گاهی احتیاج به تعمیرات دارد و حتی سفارتخانه هایی در آن وجود دارد تا زندگی عادی در شهر جریان داشته باشد. البته دوستان لطف کرده اند و امکاناتی استثنایی برای این سایت در نظر گرفته اند. بنز، سونی، آدیداس، تویوتا، ام بی ام، رویترز و دیگر شرکت های بزرگ در این شهر مجازی نمایندگی دارند و به آدم ها کمک می کنند تا زندگی واقعی تری در شهر داشته باشند و احساس غیر واقعی بودن به شهروندان منتقل نشود."

و در جایی دیگر از این مقاله مینویسد:

"...انسان امروز میرود تا برای چند دقیقه ای از واقعیت دور بیفتد و خوب، نتیجه اش هم که معلوم است، دیگر چیزی به اسم دنیای واقعی وجود ندارد. حکم پایان می دهد بر همه چیز و انگار نباید فکر کرد، نباید در واقعیت زندگی کرد، نباید...اما این نباید ها به قیمت انهدام جسم و جان تمام می شود."

یا در جایی دیگر می نویسد:

"تمام این مباحث در این راستا مطرح می شوند که انسان احتیاج به راه گریز از واقعیت دارد. احتیاج دارد تا به هر دلیلی از خود بی خود شود و یک جور دیگر زندگی کند."

ودر آخر ِ مقاله مذکور مثال بسیار جالبی میزند. خانم "نگار مفید" نویسنده این مقاله اعتقاد دارد که سری فیلم های"Matrix" مثال بارزی از این مساله هست. فیلمی که در آن دنیای واقعی و مجازی پیوند می خورند. فیلمی که خیلی از شماها حتی چند بار اونو دیدید و هنوزم که هنوزه فروش غیر قابل باوری دارد.ماتریکس

---------------

حالا این سوال اساسی پیش میاد که چرا انسان ها به دنیای مجازی روی آوردن؟ چرای همه جوان ها به جای پرداختن به واقعیت در حال در رفتن از اون و رویا پردازی هستند؟ چرا گرایش به دنیای مجازی در این دو سه دهه اخیر سر به فلک کشیده؟

مشخصا ً جواب های بسیار زیادی وجود دارن که نه دست من یاری نوشتن می ده نه مغزم اونقدر توانایی تجزیه و تحلیل داره که همه فاکتور های تاثیر گذارو پیدا کنم. اما مختصرا ً چند تا عامل رو که به نظرم میرسه بررسی می کنم و در آخر هم تعدادی از س.ی.ا.س.ت های بین المللی رو که پشت این قضیه هست عنوان می کنم.

- به نظرم اولین و مهم ترین عاملش خستگی از مشکلات و سختی های دنیای به ظاهر واقعیه.

وقتی آدم ها می بینند که هر چی سگدو می زنند تا به زندگی ایده آلشون برسن اما همیشه همون پله اول گیرن، برای فرار از این واقعیت رو به دنیای مجازی ای که شامل تمام خواسته هاشون، آرزوهاشون، و حتی ایده آل هاشونه میارن. دنیای مجازی، خستگی ِ دنیای ِ واقعیشون رو در میاره و بهشون فرصت می ده تا لحظاتی رو بدون دغدغه های دنیای واقعی، به خودشون اختصاص بِدن.

- علت دوم، جذابیت ِ کاذبی ِ که دنیای مجازی داره. جذابیتی که هرچه توش بیشتر دست و پا بزنی، بیشتر فرو می ری. که لذات این دنیای هپروت، همون طوری که خودتونم خوب می دونید، خیلی خیلی زود گذر هست.    

-قسمت سوم، مربوط به اون دسته از انسان هاست که یذره تنبل تشریف دارن. عده ای که به جای رویارویی با دنیای واقعی و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات اون، دنیا رو به اهلش واگذار می کنند و به یه گوشه می خزند و با فرو رفن تو دنیای مجازی، بر لب جوی می شینن و گذر عمر رو تماشا می کنند. این دسته شاید همیشه به دنبال جرقه ای توی زندگیشونن که از شانس بدشون، یا این جرقه هیچ وقت نمی خوره، یا اونقدر دیر خورده می شه که دیگه خیلی دیر شده، یه موقع به خودشون میان که می بینن خیلی از فرصت های مهم زندگیشون از دست رفته! 

-  ...

و داستان به اینجا ختم نمی شه، بلکه هر کس از هر گروهی از گروه های بالا وارد این دنیای مجازی بشه و یکمم استمرار بورزه، کم کم متوجه می شه که داره یه تغییراتی درونش ایجاد می شه، داره کم کم به این دنیا معتاد می شه. اینجاست که در درونش یه ستیزه دائمی بوجود میاد، یه صدا میگه ادامه بده، یه صدا که صدای وجدان ِ می گه دیگه بسه. و معمولا و متاسفانه  اون صدایی که آدمو ترقیب به ادامه می کنه، پیروز این صحنه نبرد ِ تنگاتنگ میشه.

  و این مسا له ای ِ که دولت های قدرتمند دنیا اون رو به خوبی شناختن و به راحتی دارن از اون سو استفاده می کنن. از اونجایی که از حدود قرن16 میلادی حکومت های غربی بر پایه لیبرالیسم و مادی گرایی ِ افراطی شکل گرفتن، و از طرفی دیگه حاکمیت کلیسا به تدریج کم رنگ شد تا به امروز که خیلی ازغرب نشین ها به راهب ها و راهبه ها با چشم تنفر و انزجار نگاه می کنن، و کار به جایی رسیده که دیگه کمتر کسی ذره ای از قوانین و مقررات ِ دین آسمانی مسیحیت(گذشته از اینکه دین کاملی هست یا نه) و یا کلمه ای از انجیل رو می دونه، سران دولت های غربی تصمیم گرفتن تا به همین رویه غلط ادامه بدن و مردم رو تا جای ِ ممکن دور از آگاهی و منابع ِ اون نگه دارن چون خیلی خوب می دونستند که فقط و فقط از این روش هست که می تونن صندلی قدرتشون رو حفظ کنن، و جالب اینجاست که اون ها به این روش هم اکتفا نکردن، چون خطر دوباره زنده شدن ِ روح حق طلب انسان ها وجود داشت، دست به ابتکار های جدید زدن. مثلا همین ایجاد دنیای مجازی ای که آدم ها ساعت ها از وقتشون رو به اون اختصاص بدن و دیگه فرصتی برای فکر کردن به مسائل بزرگتر -مثل هدف آفرینش- باقی نمونه. وقتی آدم ها تمام عمرشونو وقف مادیات، وقف حل کردن مسایل مالی، وقف برآورده کردن نیازهای ج.ن.س.ی، و صد البته وقف گشت و گذار در دنیای مجازی(شامل اینترنت، فیلم، سریال، توهمات حاصل از نیاز های ِ سرکش مادی و حتی توهمات حاصل از مواد مخدر)کنه، مشخصه که دیگه خطری صندلی ریاست و صندلی استعمار و صندلی دنیا طلبی و صندلی فزون خواهی و صندلی زورگویی و صنلی هایی از این قبیل رو تحدید نخواهد کرد.

و صد البته که مسائل اقتصادی و پروژه های مالی شرکت های بزرگ مستقر در همین کشور های غربی پشت سر این دنیای مجازی وجود داره.

(لازمه اینجا اشاره کنم که قبول دارم همه مسایل پشت پرده با اهداف شوم نیست اما شما هم قبول کنید که بخش قابل توجهی از این مسائل ِ پشت پرده ایناییه که من اشاره کردم.)

بحث رو جمع بندی می کنم: تمایلات ما انسان ها از یک طرف، و سو استفاده غربی ها از طرفی دیگه داره انسان ها رو به خاک سیاه می نشونه. هممون داریم به سمتی می ریم(بشر داره به سمتی می ره) که اگر دو سوال مهم ازمون پرسیده بشه، هیچ جوابی براش نخواهیم داشت و اون دو سوال اینهان:

1-     حالا که x سال از عمرت گذشته، تو این مدت چی ساختی؟ چی به دست آوردی؟

2-     برنامت برای y سال آینده چیه؟ می خوای این چند سال آینده رو چیکار کنی؟

و به نظر من اگر بشر امروز فکری به حال این مساله مهم نکنه، در قرن های آینده دچار خسران فراوونی میشه و پشیمونی سرتاپای بشریت رو فرا می گیره. و این مستثنا از هیچ کدوممون نیست و تک تکمون رو شامل می شه.

ناگفته نماند که افرادی هم هستند که با دونستن تمام این مسایل، از فضای مجازی بهترین و مفید ترین استفاده رو میکنن اما اکثریت ِغالب ِجوانان ِاستفاده کننده از این فضا کسانی اند که فریب دسیسه های پشت پرده رو خوردن(اولیش خودم). 

با این تفاسیر، آیا وقت اون نشده که یکم بیشتر فکر کنیم؟ آیا وقت اون نشده که فعالیت های روزمرمون رو زیر ذره بین ببریم تا ببینیم داریم چیکار می کنیم؟ تا ببینیم ما به کجا داریم میریم؟

پ.ن: به خدا دهنم سرویس شد تا این پستو تمومش کردم. به جبران این عذاب کشیدن بنده، یه لطفی کنیدو دو سه کلمه ردی از خودتون به جا بذارید تا منم دلگرم بشم و زود به زود آپ کنم. آهاااااا باریکلا...همین زیر نوشته چی؟ اگه گفتی؟ نوشته "نظر بدهید".... روش کلیک کنی جایزه داره....مرسی!!!!

 

نوشته شده توسط مرتضی  | لینک ثابت |

کفر نمی گویم پنجشنبه 11 تیر1388 9:55 قبل از ظهر

از اونجایی که بنده از کپی پیست کردن پست های دیگران توی وبلاگ خودم متنفرم، اما این دفعه دیدم نمی شه و نباید از این شعر زیبا که من از خواندن کتاب های شاعرش خسته نمی شم، گذشت. و خواستم شما رو در این حس قشنگ شریک خودم کنم:

خدایا کفر نمی‌گویمشریعتی

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

دكتـر شريعتـی

منبع: وبسایت این آقا(که من با سه چهار خط اول نوشتشون بسیار موافقم)

 

نوشته شده توسط مرتضی  | لینک ثابت |

unfaithful چهارشنبه 10 تیر1388 9:2 بعد از ظهر

سلام. تو این پست می خوام یه فیلم معرفی کنم. اسم این فیلم هست "Unfaithful" . ماجرای داستان به این صورته که یک خانواده ای سه نفره شامل زن، شوهر و یک پسر نه ساله حاصل ازدواج این دو نفر هست.توی یک روز طوفانی وقتی این خانم داشت می رفت سر کار و هیچ رقمه تاکسی گیرش نمی اومد، طوفان وسایل دستشو میبره  و باعت میشه این خانوم با پسر 28 ساله ای که یه عالمه کتاب دستش بود برخورد کنه و روی زمین بیافته و زانوهاش زخمی بشن. از قضا خونه اون پسر دقیقا توی همون محله هست. پسر به خودش این جرات رو می ده که این خانوم رو دعوت به منزل کنه تا زخمشو بانداژ کنه. موقع برگشتن ِ زنه از اون خونه، پسره یه کتاب بهش هدیه می ده چون یک دلال کتاب بود و همچنین کارتشو به این زن میده. چند روز بعد دختره بهش زنگ می زنه و.....

پ.ن: به کسانی که تحمل دیدن یه سری چیزها رو دارن پیشنهاد میکنم این فیلم رو حتما ببینند و نظرشون در مورد اینکه نحوه برخورد آدمای جامعه ما با این مسایل چطوره را برام بنویسند.

به نظر من توی ایران این نوع اتفاقات بیشتر برای مردها میافته(نه اینکه خانوما شیطونی نکنناااا!!) و به نظرم  این مسائل اجتناب ناپذیره. درسته که همه ما باید تلاش کنیم تا این اتفاقات به حداقل برسه اما خوب اگر یکی از دو طرف خطایی ازش سر زد باید هر دوشون سعی کنن علل رو ریشه یابی کنن و نواقص و کمبودهاشونو با کمک هم مرتفع کنند، یا حداقل یکدیگر رو ببخشند و به هم قول بدن که دیگه تکرارش نکنن. نظر شما چیه؟؟؟

نوشته شده توسط مرتضی  | لینک ثابت |

تراوشات مغزی در حمام چهارشنبه 10 تیر1388 0:41 قبل از ظهر

امروز توی حمام داشتم با خودم فکر می کردم(آخه من توی حمام معمولا زیاد فکر میکنم). داشتم علل الکی محترم شدن بعضی ها رو کشف میکردم. اتفاقا به نتایج خوبی هم رسیدم، تونستم بعضی از این علل رو کشف و ضبط کنم. پس با خودم گفتم بد نیست این کشفیات عمیق و پر مغز رو به جامعه مجازی هم عرضه کنم تا شاید کسانی هم عقیده پیدا بشن تا به این مساله حداقل یکم فکر کنن تا اگر لازم بود در خودمون تغییراتی رو اعمال کنیم.

شرح ماجرا به این صورته که ما یه فامیلی داریم که دانشجوی خارج از کشوره و هر سال یکبار میاد ایران تا دیداری تازه کنه، و قسمت جالب ماجرا اینجاست که ایشون قبل از اینکه به این سفر تحصیلی بره آدمی بود که ارج و قربش از آدمای عادی فامیل هم کمتر بود، اما از وقتی به این سفر رفته برای فامیل شده یه چیز استثنایی. تا جایی کار پیش رفته که هر وقت می آد ایران و بر میگرده جوونای فامیل تا یک ماه آش و لاش هستن. آخرین باری که اومده بود دو تا از فامیلای نزدیکم افتادن دنبال مسایل مهاجرت و تحصیل در خارج از کشور. من با هر دوشون صحبت کردم و بهشون گفتم که الآن برای تصمیم گیری ِ نهایی یکم زوده، بزارین این جو ِ ایجاد شده بخوابه، بعد تصمیم بگیرید که برید یا نه. هر دوشون گفتن نه، ما تصمیممونو گرفتیم و میخوایم هر چه زودتر اقدام کنیم....این گذشت تا هردوشون پی گیر کاراشون شدن و هر دو اتفاقا توی یکی از این پروسه ها به مشکلی برخورد کردن که هیچ راه حلی نداشت. همین جو زدگی ها باعث شد که به خاطر همین شکست تا یکی دو ماه دپرس باشن.

حالا دو تا سوال برای من پیش اومد که :

1-     اولا اینکه دیگه چه مصادیقی برای این حالت می تونیم پیدا کنیم که  یه حس خود کم بینی در ما بوجود میاد و باعث میشه برای بعضی از افراد یک نوع  "احترم مخصوص" قایل بشیم؟

و تعدادی از پاسخ های من رو بشنوید:

الف-مهاجرت هموطنانمان به کشورهای دیگر که این خودش سه مرحله داره(1-قبل از عزیمت 2-وقتی در کشور مقصد اقامت یافتند و ما با اونه از طریق ایمیل در تماسیم 3-موقع سفر چند روزه به ایران جهت دید و بازدید نزدیکانشون) و می توانید سند صدق گفته من رو توی وبلاگ همین مهاجران ببینید.(البته مقصر ما وطن نشینانیم نه مهاجران)

ب- در برخورد با قشر مرفه جامعه.

پ-در برخورد با دانشجویان دانشگاه های برتر کشور در صورتی که خودمون دانشجوی یه دانشگاه متوسط کشور باشیم.

ت- ....(نظرات شما)

2- ثانیا باید چکار کنیم تا بتونیم این حس نا درست رو با یه حس بهتر ومنطقی تر جایگزین کنیم؟

که من پاسخ این یکی رو کاملا به شما واگذار میکنم.

ممنون می شم راهنمایی هاتون در مورد هر دو سوال رو توی قسمت نظرات بگذارید و بنده سعی میکنم اکثر نظرات رو جواب بدم و در یک پست مجزا به یه نتیجه گیری برسونمش.

نوشته شده توسط مرتضی  | لینک ثابت |

استارت زدن سه شنبه 9 تیر1388 3:16 بعد از ظهر

به نام او که نزدیک کننده ی قلب هاست.

اول باید اولین پستمو به خودم و تمام خوانندگان این چرت لاگ تبریک بگم.

دوم اینکه باید بگم که قسمت "پروفایل مدیر وبلاگ" رو حتما بخونید، شاید یهو آشنا در اومدیم.

سوم اینکه خوبو خوشو سلامت باشید.

چهارم اینکه بنده چند روز پیش کنکور دادم و امیدوارم خودم و همه کنکوری های امسال نتیجه مطلوبمون رو گرفته باشیم.

پنجم اینکه دوست دارم اینجا به محلی برای تضارب افکار تبدیل بشه، تا بتونیم از هر مباحثه ای یک نتیجه کار آمد بگیریم.

ششم اینکه توی روزای اخیر خیلی نگران وضعیت ص.ی.ا.ث.ی مملکتمون هستم. حس میکنم اگر در چهار سال آینده همین طوری پیش بریم  از آرمان هایی که پدر و مادرهامون به خاطرش سختی کشیدن، خیلی فاصله بگیریم.

هفتم اینکه کسی می دونه رشته مهندسی پزشکی چیه و چه دانشگاه های سراسری ای این رشته رو دارن؟

هشتم اینکه see ya soon

نوشته شده توسط مرتضی  | لینک ثابت |